مؤلف مجهول

235

تحفه ( در اخلاق و سياست ) ( فارسى )

بهنگام كرّ و فرّ هيچ گردگوى ظفر از ميان نبرد من بنبرد . هركجا روى نهادمى اقبال استقبال نمودى ، و يمن يمين و يسر يسار من بودى . زمانه غاشيت متابعت من بر دوش برداشتى و ايّام حلقت مطاوعت من در گوش داشتى . چون مدّتى مرتع رياض دولت خود نضير ديدم و منبع حياض حشمت عزيز يافتم ؛ آن نعمت را بخلود مقرون پنداشتم و آندولت را بدوام موصول انگاشتم . ناگاه از مهب نكباء هجوم تندباد فناء و هجوم صرصر بلاء وزيدن گرفت ، و شير بىآهوى صولتم كه نهنگ جان‌ستان و پلنگ پيل‌افكن را با شغال تكليف نمودى ، آخر برو به بازى فلك كفتار عشوه ، در خواب خرگوش بماندم و آن نعمت و ثروت بر باد رفت ، و اكنون خاك بر سر و سنگ در بردارم . زنهار ! هركه در حال و مآل من وقوف يابد ؛ بايد كه ديدهء انتباه بگشايد ، و شهد مسموم خداع اين كلبهء ميشوم را در نخورد ، كه سمت شوم او آنست كه شهد نمايد [ 161 پ ] و كبست « 1 » چشاند ، و در روز بازار اقبال ، شادى گريزپاى ناپايدار را عمر گرانمايه نخرد و بخندهء اين گنده پير مغرور نشود . گويند « 2 » چون تندباد فنا بر كشت‌زار اسكندر وزيد و قصّاب قضا بتيغ بىدريغ اجل حبل وريد او بريد ، و او را زار درد و آزار بكشت ؛ امر و نهى و گشاد و بست او از پست و نشيب پشت زمين منقطع گشت ، و باد نخوت و غرور او فرونشست ؛ ارسطاطاليس گفت اى اسكندر سكوت تو ما را بفرياد آورد و سكون تو در خاك آتش در نهاد ما نهاد . ديگرى گفت ملك دى سخن گفتى ليكن امروز پنددهنده است . بكيتك يا اخى بدمع عينى * فلم يغن البكاء عليك شيئا

--> ( 1 ) - حنظل . ( 2 ) - تحفة الملوك 109 .